ایران در آستانه یک نقطه عطف تاریخی قرار دارد. شعار «مرگ بر دیکتاتور» در خیابانها طنینانداز است؛ ساختمانهای حکومتی به آتش کشیده میشوند؛ نیروهای سرکوب با گلوله جنگی بهسوی معترضان شلیک میکنند و سردخانهها از اجساد جانباختگان پر میشود. تصاویری که از ایران به بیرون درز میکند، گواه گسترش یک قیام سراسری و سرکوبی افسارگسیخته از سوی حاکمیت است. ق
این حمام خون میتواند قیام را موقتا مهار کند، اما در عین حال میتواند آتش خشم تودهها را شعلهورتر سازد. ق
مردم بهخوبی میدانند که جمهوری اسلامی هیچ رحم و ملاحظهای در برابر مخالفان خود ندارد. خیزش جوانان پس از قتل مهسا امینی بهدست گشت ارشاد، که سراسر کشور را لرزاند، با دهها هزار بازداشت و صدها اعدام پاسخ داده شد. با اینهمه، جامعه ایران بار دیگر به میدان مبارزه بازگشته است. ق
چنین شجاعت و جسارتی از سوی تودهها بارها مسیر تاریخ را تغییر داده است. پرسش این است: آیا این قیام خواهد توانست این دیکتاتوری ارتجاعی و ضدکارگری را به زیر بکشد؟ این خیزش میتواند نخستین گام در این مسیر باشد. ق
ریشههای این قیام هم سیاسی است و هم اجتماعی. شکاف طبقاتی در ایران بهطرزی بیسابقه تعمیق یافته است. اقلیتی کوچک از مقامات حکومتی، سرمایهداران و وابستگان قدرت، از طریق فساد، رانت و استثمار، ثروتهای نجومی اندوختهاند؛ در حالی که اکثریت جامعه در فقر و ناامنی معیشتی بهسر میبرد. تحریمها مانعی برای آنان نبوده است؛ آنان به همهچیز دسترسی دارند. ق
حاکمان جمهوری اسلامی خود را مدافع مبارزه با امپریالیسم مینامند، اما فرزندانشان را برای تحصیل، زندگی و آینده به ایالات متحده و اروپا میفرستند؛ همان کشورهایی که «دشمن» میخوانند. آنان مردم را به فداکاری، اطاعت و تحمل فرامیخوانند، اما خود در رفاه و تجمل، با تقلید از سبک زندگی غربی، زندگی میکنند. ق
در مقابل، طبقات فرودست با کمبود آب و دارو، قطعی برق، بیکاری و گرانی دستوپنجه نرم میکنند. کارگران ماهها دستمزد خود را دریافت نمیکنند و قدرت خریدشان چنان سقوط کرده است که تأمین ابتداییترین نیازها، چون غذا و مسکن، به بحرانی جدی بدل شده است. این فقر فزاینده اکنون بخشهایی از خردهبورژوازی و حتی بازاریان ( که سالها از پایههای اجتماعی رژیم بودند) را نیز به صف معترضان کشانده است. ق
امروز صدها هزار زن و مرد به این نتیجه رسیدهاند که چیزی برای از دست دادن ندارند و خواهان سرنگونی این نظاماند. اما پرسش اساسی همچنان باقی است: چه چیزی قرار است جایگزین آن شود؟
کارگران ایرانی بهخوبی میدانند و تجربه تاریخی نیز گواه آن است که سقوط یک دیکتاتوری لزوما به آزادی نمیانجامد و چهبسا دیکتاتوری دیگری جای آن را بگیرد. در سال 1357، روحانیت با قرار گرفتن در رأس انقلابی علیه دیکتاتوری منفور طرفدار آمریکا، یعنی رژیم شاه، به قدرت رسید، اما خود یکی از سرکوبگرترین دیکتاتوریهای تاریخ معاصر ایران را برقرار کرد.ر
طنز تاریخ آنجاست که امروز پسر شاه، رضا پهلوی، که سالها در تبعیدی مرفه در ایالات متحده زندگی کرده است، میکوشد خود را بهعنوان رهبر این خیزش مردمی معرفی کند. ق
امروز نیز نیروهایی در کمیناند تا این خیزش مردمی را مصادره کنند؛ از سلطنتطلبانی که در خارج از کشور در رفاه زندگی میکنند تا دولتهای امپریالیستی که با نقاب «دفاع از حقوق بشر» در پی برقراری حکومتی مطیع منافع خود هستند. ایالات متحده و اسرائیل، که خود در جنایت و کشتار دست دارند، از «مداخله برای نجات مردم ایران» سخن میگویند. این ریاکاری را باید افشا کرد. ق
راهحلهایی که از بالا و از بیرون تحمیل میشوند، هرگز آزادی به همراه نخواهند آورد. «رهبرانی» که قرار است به مردم معرفی شوند، نه برای تحقق آزادی و برابری، بلکه برای مهار خشم تودهها و حفظ نظم مطلوب قدرتهای خارجی انتخاب میشوند. ق
اگر کارگران ایرانی نمیخواهند خون خود را برای کسانی بریزند که فردا آنان را پایمال خواهند کرد، باید خود رهبری خیزش را به دست گیرند و با سازمانیابی مستقل و اهداف سیاسی روشن و متعلق به خود وارد میدان شوند. در جریان رویدادهای انقلابی سال 1357، کارگران ایرانی شوراهای کارگری را شکل دادند، اما در نهایت اجازه دادند آیتاللهها رهبری را در دست بگیرند. از این تجربه تاریخی و از خیزشهای اخیر باید درسهای روشنی آموخت. ق
در انقلاب 1357، کارگران شوراهای خود را ایجاد کردند، اما رهبری را به نیروهایی واگذار کردند که سرانجام انقلاب را خفه کردند. این بار باید از آن تجربه درس گرفت. ق
کارگران برای بهپا خاستن نیازی به قیم ندارند؛ برای اداره جامعه نیز ندارند. تنها با اتکا به نیروی آگاه و سازمانیافته خود است که میتوان این قیام را به انقلابی واقعی بدل کرد و نظامی نو بنا نهاد: نظامی به رهبری زنان و مردان کارگر، عاری از استثمار، ستم و سرکوب. ق
ژانویه ۲۰۲۶ ۱۲
Nathalie Arthaud